کافه اسلاویا جدیدترین ترجمه از کارهای شاعر نوبلیست چک: یاروسلاو سایفرت.

 

 

#یاروسلاو_سایفرت معروف‌ترین شاعر چک است که مخاطب انگلیسی زبان به خود شناخته؛ کسی که به پاس خدماتش در بی‌پروایی و سبک عاشقانه‌های ویژه‌اش شایسته‌ی جایزه‌ی نوبل شناخته شد و آن را دریافت کرد اما در سخنرانی‌اش دوستش #ولادیمیر_هولان را بیشتر شایسته‌ی آن دانست. هولان غوطه ور در چرای هستی بود و سایفرت مغروق پراگ، چک، عشق و انحنای بدن زنان (شاید در سبک شعرش و نه در زندگی).

#میلان_کوندرا رمان نویس محبوبم درباره‌ی سایفرت می‌گوید: «سایفرت سه موضوع مهم‌تر در نوشته‌هایش دارد: زیبایی زنان، هنر و ملتش. او به شکلی ویژه هر سه موضوع را درون هرکدام از شعرهایش نگاه می‌دارد، گرچه هیجان پیوسته و ستایش زنان را به شکلی قدرتمندتر و خوشایندتر نگاشته است».

حالا به همت #نشر_ایجاز کتاب #کافه_اسلاویای سایفرت قرار است دوشادوش #دیوارها ی ولادیمیر هولان در کتابفروشی قرار بگیرد تا مخاطب فارسی زبان بیشتر با تأملات این دو دوست معرکه در آن دوره‌ی سیاه اروپا و جهان با یک قلم و ترجمه آشنا شود. خوشحالم که پنجمین کتابم کار سایفرت است، چرا که به وجد و طراوت ویژه‌ی آن در این دوره‌ی سیاه نیاز ویژه می‌بینم. شاید این روزگار بیش از تحمل بار هستی به کسی نیاز دارد از بوسه بخواند، از آغوش و عشق تا یادمان بیاورد از چه رو انسانیم.

این کتاب پیشکشی ست به دوست عزیزم #بابک_زمانی، کسی که گرچه از او به دست روزگار دور افتاده‌ام اما از تمام دوستانم به من نزدیک‌تر است.

 

شعری از این مجموعه:

 

در جدایی‌ها

دستمال‌مان را برای خداحافظی تکان می‌دهیم،

هر روز خیلی چیزها پایان می‌یابد،
خیلی چیزهای زیبا هم.

کبوتر نامه رسان رو به بادِ هوا بال می‌زند
و برمی‌گردد؛
امیدوار یا نا امید
ما هماره ناگزیر به بازگشتیم.

اشک‌هایت را پاک کن
و با چشمان غم‌باری که هنوز از گریه می‌سوزند، لبخند بزن،
هر روز خیلی چیزها آغاز می‌شود،
خیلی چیزهای زیبا هم.
 
" #یاروسلاو_سایفرت / #مسعود_بساطی "

دیوارها خوانش جدیدی از ولادیمیر هولان به زبان فارسی.

 

 


"دیوارها" عنوان چهارمین مجموعه‌ی من است که به همت نشر #ایجاز و دوستان عزیزم از صافی به اصطلاح ارشاد به سلامت گذر کرده واکنون در چاپخانه است (که این خود باعث تعجبم شده، چون به خودسانسوری اعتقادی ندارم و همان‌گونه که بوده روایت کرده‌ام؛ در هر صورت از این اتفاق بسیار خوشحالم).
"ولادیمیر هولان" شاعری ست درون‌گرا، بسیار باهوش و ممتاز، سخت نویس و وسواسی و برایم از عزیزترین شاعران خلاف جریان است، عشقم به او را می‌توانید در شعر بسیار بلند "شبی با هملت" در همین مجموعه بخوانید که خودش هم دریچه‌ی دیگری به شعر ناب گشوده و هم به نمایشنامه‌های ساموئل بکت تنه می‌زند؛ امیدوارم پخش مناسب و شخصیت درست نشر ایجاز باعث خوانش درست هولان و باقی آنتولوژی‌هایی که خبرشان را سر فرصت می‌گذارم در ایران بشود؛
این مجموعه پیشکشی ست به تمام آنان که بیش از هر چیز به زندگی می‌اندیشند.

شما را به شعری از این مجموعه دعوت می‌کنم:

"تو که هستی؟"

نمی‌دانستم که زنان با خطابِ "فاخته‌ی من" آرام می‌شوند،
و هرگز از تو نپرسیدم که آیا شاد هستی یا نه.
تو، معجزه آسا، دلواپس نبودی، و به تقدیرم داخل شدی
بی آن‌که بخواهم دروغی بگویم، حسود باشم و یا حتی
شایسته‌ی عشقت باشم.
تو، پرثمر، نکبتِ بلندم را در آغوش گرفتی،
و خود را سراسر
به احساسِ خطاکارم بخشیدی.
تو با من
تمامِ پریشانیِ نفرت آمیزم را خوردی و نوشیدی،
تو با سادگیِ محسوس‌ات نورم بخشیدی.
تو مرا بی احساساتم به جنبش واداشتی
بهتر از چیزی که هستم،
همچون کسی که می‌تواند خیال دیگری را حس کند
برای دویست پیانو نوشتی و نواختی.
تو، آزادانه، رهایم کردی، و من نمی‌توانم چیز بیشتری از تو بخواهم،
نمی‌توانم چیز بیشتری بخواهم-
و هنوز، آن تشویش دردناک در من است،
تشویش برای کسی که هرگز نخواهم شناخت!
تنهایی برای دو برابر از یک نفر خیلی زیاد است،
اما، با تو،
همان چیزی ست که همیشه دلتنگت شده‌ام...

"#ولادیمیر_هولان / #مسعود_بساطی"

از "ابراهیم گلستان"

 


بس کن از این نشستن و گفتن که صبح میآید. آه، اینها کلیشه است، مانند مهر لاستیکی ست، تکراری است، فرسوده ست. اینها به درد شعر شاعران خانه فرهنگ میخورد. مانند اینکه آفتاب در خواهد آمد. ما در کتاب اول خوانده‌ایم ماه سی روز است، یعنی سی بار صبح در هر ماه، سی بار آفتاب زدن. بس نیست؟ این دیگر وعده ندارد. این دیگر انتظار ندارد.
اصلا انتظار یعنی چه؟ انتظار افیون است. هر لحظه انتظار، در حداکثر، مانند مستی در آغاز خوش پیمائی ست. بعد بالا میآوری. در انتظار بودن یعنی نبودن در وقت. وقتی که مردم کاشان هر روز اسب به بیرون شهر میبردند-یادت به میرخواند میآید؟ سبزواری‌ها هم. هر روز صبح و عصر یک اسب، زین کرده، به بیرون شهر میبردند تا در صورت ظهور، حضرت معطل مرکوب راهوار نماند.
این هفت قرن پیش بود. من طاقتم تمام شده ست. وقتی نجات دهنده یادش رود سواره بیاید من حق دارم در قدرت نجات بخشی او شک کنم. او آنقدر معطل کرد که اسب دیگر وسیله نقلیه نیست. اجداد من به قدر کافی اسب برده‌اند به بیرون دروازه. این روزها هم اسب برای تفریح است. و من طاقتم تمام شده ست. من حس میکنم که وقت ندارم. من با رسوب کُند حوادث قانع نمیتوانم شد. من قانع نمیتوانم شد. من رشوه‌ای نخواهم داد. من تقلید درنخواهم آورد. من فکرم را فدای سلام و علیک و لق لق آداب معاشرت نخواهم کرد. من خود را نگاه خواهم داشت بگذار هرکه میخواهد هر جورمیخواهد خود را بیاندازد در قعر این عفونت متنوع. من از بس که روی لجنزار دیدم حباب بخار عفن ترکید دارم دیوانه میشوم. من باید عقلم را نگه دارم، عقلم را که از تن و شرف و عشق من مجزا نیست.

«مَدّ و مِه» به روایت «ابراهیم گلستان»



+یا قلم نچرخانید، یا اگر چرخاندید این‌گونه با صراحت و با شرافت. بنشینید و با خود خلوت کنید ببینید با خود چند چندید، نثرتان به جهنم، فکرتان چگونه است؟!