سایه های مرده ی بلوط

خیلی پیش نمی‌آید نویسنده و به گونه‌ی کلی انسان ایده‌آل‌گرایی باشی و از کار خود راضی باشی و پس از تسلیم کار به انتشارات, به سراغ خوانش کار خود بروی و آن را بارها و بارها بخوانی و در نارسیسیستی ترین حالت خود را تحسین کنی! خوشبختانه شعر ماچادو همین حس را به من القا می‌کند. مفتخرم که بگویم چیزی نمانده تا آنتولوژی "آنتونیو ماچادو" کاغذی شود و زحماتی که کشیده‌‌ام به بار بنشیند؛ کتابی که فارغ از گاه و بی‌گاهی‌های دوران, بسیار دوستش می‌دارم, وقت بسیاری از من گرفت و در نتیجه یک آنتولوژی به نسبت کامل شد؛ وسواس من به این کتاب و این شاعر از آن است که در بدترین روزهایم ترجمه شد و به کسی تقدیم شد که اگر بود بر خلاف دو کتاب دیگرم این کتاب را با تمام ذوق و شوقم برایش پیشکش می‌بردم و شعر "اندیشه‌های یک کشاورز" را با صدای بلند برایش می‌خواندم...

 

از متن کتاب:

1

ساعت دوازده بار به صدا در آمد...

 بیل ها دوازده بار بر زمین خوردند...

...فریاد برآوردم "نوبت من فرا رسید!". ...

 سکوت به پاسخ گفت:

 "نترس؛

تو آخرین قطرۀ لرزان را

که در ساعتِ آبی می چکد نخواهی دید.

 

برای چند ساعت در دریاکنار قدیمی

به خواب خواهی رفت،

و صبحی تازه

قایق ات را خواهی یافت که به ساحل دیگری گره خورده است."

 

2

خوب است که می دانیم

جام‌ها برای نوشیدن اند؛

بد است که نمی دانیم

دلیل تشنگی‌مان چیست.

 

#آنتونیو_ماچادو #مسعود_بساطی#نشر_کوله_پشتی #ترجمه 

#بازسرایی #شعر#شعرجهان #سایه_های_مرده_بلوط

شعری از یاروسلاو سایفرت

 

 

"ستیز با فرشته"

 

خدا می­داند که بود برای نخستین بار

فکر آن خیالات غم­ بار به سرش زد

و از مرده­ ای سخن به میان آورد

که همچو سایه­ هایِ زنده

میان­ مان پرسه می ­زند.

 

اکنون اما آن سایه­ ها اینجایند

نمی­توانم گم ­شان کنم.

سال­ها می­ گذرد

که در اطراف خود جمع ­شان کرده ­ام

و حال دسته­ ای بزرگ­ اند،

حالا منم که در میان­ شان

پرسه می ­زنم.

 

تیره­ اند

و هنگام که غروب نزدیک ­ام می ­شود

و تنهایم

سکوت ­شان زمان را

با سکوتِ من باز می ­دارد.

اکنون و دیگربار دستِ نویسان­ ام را

-هنگام که شایسته نوشتن نیستم-

بازمی ­دارند،

 

بعضی­ شان تیره اند و ناپدید گشته ­اند

توان دیدن­ شان از دور را ندارم.

هنوز اما یکی از سایه ­ها سرخ ­فام

به رنگ گل است و ضجّه می­ زند.

در زندگی هرکس

لحظاتی ست که به ناگاه

همه چیز پیش از چشمان­ اش تیره می ­شوند

و او شهوت­ ناک

در آرزوی گرفتن دستان اوست

و سری که لبخند می ­زند.

قلب­ اش می­ خواهد که

به قلبِ دیگری گره ­اش بزنند،

حتی با کوک­ هایی عمیق،

تا آن­جا که لبانش چیز بیشتری نخواهند

جز نشستن بر دیواری که

کلاغ نیمه شب بر کاخ آتن

-هنگام می­ خواست شاعری روان­پریش را ملاقات کند-

بر آن می ­نشست.

 

عشق­ اش می ­نامند

درست است،

شاید خودش باشد!

اما به ندرت مدتی طولانی بر جای می­ماند،

رهایش کن، بگذار بمیرد

همچو دسته­ ای از قوها.

گاهی اوقات عشق به مراد می ­رسد

همچو دسته­ ای از ورق ­های بازی در دستانت.

 

گاهی وقت­ ها هم

همچو لرزشی ناچیز از نور است،

که اغلب دیرپا ست و درد تلخ ­اش انسان را از پای می ­اندازد.

گاهی اوقات هم

تمامش آه است و اشک.

و بعضی وقت­ها حتی ملالت است و خستگی،

که این خود غم­ انگیز ترین نوعِ عشق است.

 

در گذشته­ ام گاهی وقت ­ها

سایه ­ی سرخ­ اش را می­ دیدم

که در ورودی یک خانه

روبروی ایستگاهِ قطار پراگ ایستاده بود،

و سیگار ابدی­ اش را می­ پیچید.

 

در کنار پنجره نشستیم

دستانِ لطیف­ اش را گرفتم

و با او از عشق گفتم.

از چیزی که در آن خیلی خوبم!

او اما مدت­ها پیش مرده بود.

چراغ­های سرخ هم

در ردیفی رو به ناکجا سوسو می­ زدند.

 

تا باد کمی شروع به وزیدن گرفت

وزید و نقابِ خاکستری را برچید

و ریل­ ها

همچو کلاویه ­هایِ پیانویی بزرگ

به تلألؤ برخواستند.

گاهی می­توانی به صدای بخار گوش دهی

و به صدایِ غرش ماشین­ ها هم،

چونان­که اشتیاقِ نکبتِ مردم را

از وجودی کثیف

به تمامِ مقصدهایِ ممکن ­شان می ­رساند.

گاهی وقت­ها هم مردگان را برمی­ چیند و

به خانه­ ها

و گورهاشان می ­برد.

 

اکنون می­ دانم چه زجرآور است

تا دست را از دست جدا کنند،

لب­ ها را از لب ­ها،

هنگام اشک را می ­دوزند

و نگهبانی که درها را بر هم می ­کوبد

و آخرین درب خیابان را برمی­ بندد.

 

عشق

جدالی ابدی با یک فرشته،

از صبح­گاه تا چراغ شامگاهان است

بی هیچ رحم و عطوفتی.

رقیب هماره قوی­تر است.

اما وای بر مردی که

نفهمد این فرشته بال ندارد

و نخواهد بخشید.

 

«یاروسلاو سایفرت / مسعود بساطی»