
"ستیز با فرشته"
خدا میداند که بود برای نخستین بار
فکر آن خیالات غم بار به سرش زد
و از مرده ای سخن به میان آورد
که همچو سایه هایِ زنده
میان مان پرسه می زند.
اکنون اما آن سایه ها اینجایند
نمیتوانم گم شان کنم.
سالها می گذرد
که در اطراف خود جمع شان کرده ام
و حال دسته ای بزرگ اند،
حالا منم که در میان شان
پرسه می زنم.
تیره اند
و هنگام که غروب نزدیک ام می شود
و تنهایم
سکوت شان زمان را
با سکوتِ من باز می دارد.
اکنون و دیگربار دستِ نویسان ام را
-هنگام که شایسته نوشتن نیستم-
بازمی دارند،
بعضی شان تیره اند و ناپدید گشته اند
توان دیدن شان از دور را ندارم.
هنوز اما یکی از سایه ها سرخ فام
به رنگ گل است و ضجّه می زند.
در زندگی هرکس
لحظاتی ست که به ناگاه
همه چیز پیش از چشمان اش تیره می شوند
و او شهوت ناک
در آرزوی گرفتن دستان اوست
و سری که لبخند می زند.
قلب اش می خواهد که
به قلبِ دیگری گره اش بزنند،
حتی با کوک هایی عمیق،
تا آنجا که لبانش چیز بیشتری نخواهند
جز نشستن بر دیواری که
کلاغ نیمه شب بر کاخ آتن
-هنگام می خواست شاعری روانپریش را ملاقات کند-
بر آن می نشست.
عشق اش می نامند
درست است،
شاید خودش باشد!
اما به ندرت مدتی طولانی بر جای میماند،
رهایش کن، بگذار بمیرد
همچو دسته ای از قوها.
گاهی اوقات عشق به مراد می رسد
همچو دسته ای از ورق های بازی در دستانت.
گاهی وقت ها هم
همچو لرزشی ناچیز از نور است،
که اغلب دیرپا ست و درد تلخ اش انسان را از پای می اندازد.
گاهی اوقات هم
تمامش آه است و اشک.
و بعضی وقتها حتی ملالت است و خستگی،
که این خود غم انگیز ترین نوعِ عشق است.
در گذشته ام گاهی وقت ها
سایه ی سرخ اش را می دیدم
که در ورودی یک خانه
روبروی ایستگاهِ قطار پراگ ایستاده بود،
و سیگار ابدی اش را می پیچید.
در کنار پنجره نشستیم
دستانِ لطیف اش را گرفتم
و با او از عشق گفتم.
از چیزی که در آن خیلی خوبم!
او اما مدتها پیش مرده بود.
چراغهای سرخ هم
در ردیفی رو به ناکجا سوسو می زدند.
تا باد کمی شروع به وزیدن گرفت
وزید و نقابِ خاکستری را برچید
و ریل ها
همچو کلاویه هایِ پیانویی بزرگ
به تلألؤ برخواستند.
گاهی میتوانی به صدای بخار گوش دهی
و به صدایِ غرش ماشین ها هم،
چونانکه اشتیاقِ نکبتِ مردم را
از وجودی کثیف
به تمامِ مقصدهایِ ممکن شان می رساند.
گاهی وقتها هم مردگان را برمی چیند و
به خانه ها
و گورهاشان می برد.
اکنون می دانم چه زجرآور است
تا دست را از دست جدا کنند،
لب ها را از لب ها،
هنگام اشک را می دوزند
و نگهبانی که درها را بر هم می کوبد
و آخرین درب خیابان را برمی بندد.
عشق
جدالی ابدی با یک فرشته،
از صبحگاه تا چراغ شامگاهان است
بی هیچ رحم و عطوفتی.
رقیب هماره قویتر است.
اما وای بر مردی که
نفهمد این فرشته بال ندارد
و نخواهد بخشید.
«یاروسلاو سایفرت / مسعود بساطی»