«یادبود II»

 

پس از ساعت­ ها جستجو

بیهوده به دنبال رازیانه گشتیم،

و در میانه ­ی روز

خود را میانِ علف­ ها یافتیم

هوا همچو حلبیِ پخته بود

به فرازهای روبرو نگریستیم،

پر بود از درختان و شاخه ­هاشان،

پابرجا و استوار،

                   همچون ما.

خواستم چیزی بپرسم

که ناگهان بر توده­ ی بی­ حرکت جادوی یخ زده

درختی،

هنوز بی ­صدا اما

شروع به لرزیدن کرد.

ممکن است بگویید که از مسرّت،

و از روح مخاطرات بوده

درخت اما شروع به خش خش کرد،

همچو نقره ­ای که سیاه می­شود

سپس به مانند دامن زنی که در تیمارستان

لباس­ های مردی در حال مطالعه را لمس کند

به رعشه افتاد.

و پس از آن درخت شروع به تکان

و به این سو و آن سو جنبیدن کرد

گویی درخت را کسی تکان دهد

-کسی که در دامِ ژرفا و تیرگیِ چشمانی

از عشق گرفتار شده باشد-

درست در آن لحظه بود که

حس کردم به زودی خواهم مرد...

 

پدرم گفت:

"نترس، این فقط یک صنوبر لرزان است."

من اما هنوز هم

رنگِ پریده ­اش را به یاد دارم

هنگام که بعدها به درخت رسیدیم

و زیر آن

یک صندلی خالی یافتیم.

 

«ولادیمیر هولان / مسعود بساطی»